تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22:59  توسط م.ح.ع   | 

I vividly remember one of the scenes in Pulp

fiction :Jules (Samuel L Jackson) and Vincent

Wega (John Travolta ) ,two mob hit men, sitting in

a coffee shop, eating their brunch and discussing

the very sudden decision of  Jules to quit as a

mercenary and embark on waking the earth.


Vincent Wega asks Jules the reason of this

unexpectedly rapturous sudden u-turn and


implores to get to know if he’d made this out-of-

blue-coming decision during eating his muffin and

drinking his coffee. But the point that makes this

scene permanently memorable to me is Jules’s
simple answer that: Yes. I Decided to stop killing

right now eating my muffin and drinking my coffee

and contemplating…….sometimes we seek quite

sophisticated a set of circumstances to change our

ways of living and as a matter of fact we never see


such a set provided, maybe not in a whole lifetime

and this winds us up with a never-willing-to-veer-

off-the-wrong -path soul. We pathetically keep on

taking the vicarious pleasure of a hypothetical

change and actually just getting satisfied with a

mere veneer of any-moment-prone-to vanishing

dream and in the end what’s in our hands?

Nothing , Nothing and Nothing…….and the

moment we are in the agony of death just the

sediment of a vague, repenting ghost that rues all the bygone losses is our last share of Being
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:17  توسط م.ح.ع   | 

مدیوم شات هایی از یک زندگی

ازدواج

باز حرفش را پیش می کشد. "مادر اگه گذاشتی این دو روزی که اومدم یه نفس راحت بکشم" خیلی وقت است که از او اصرار است و از من انکار. نمی دانم موضوعی که برای او اینهمه ساده می نماید چرا برای من اینهمه دلهره آور است. باز می روم تو لک و گوشه ای خلوت می کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:51  توسط م.ح.ع   | 

نامه ای به معشوق نادیده ام

 

به بادهای شمالی سپرده ام که بویت را برایم بیاورند، بوی مویت را، عطر تنت را، هر کجا که باشم خیالت را ترک نخواهم گفت، چه در اتاقی شمالی و دلگیر با درخت چناری در برابر که آخرین برگ زردش را باد به رقص در بیاورد و او باز دل از سر انگشتان درخت برنگیرد، یا چه در غروبی که غربت ابدی ام را با بغض بر گلویم بکوبد و آخرین لرزش های سرابگونه ی خورشید باختری را در کرانه به نظاره بنشینم، چه در خرما پزان تابستان، چه در خزان برگ ریز پاییز، چه در سرمای سوزناک شلاق کش زمستان یا چه در موسم رقص ابر و باد بهاری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:20  توسط م.ح.ع   | 

برجستگی نوک پستانش از لابه لای تار و پود مانتوی سبز روشن با خط های عمودی سبز تیره که سبزی هر دو تو چشم می زند مثل یک تکه اضافی ِبرآمده از برجستگی کل پستان هایش که اناری و خوش فرم به نظر می رسند بیرون زده است. گاه می ایستد و چند قدم این ور و آن ور رژه می رود تا چشم های همه کسانی که دارند می پایندش از روی قوس کمرش سر بخورد طرف کون ورآمده اش و چیزی مثل یک اس انگلیسی هوسناک تو ذهنشان سستشان کند و با صفیر زنگ دار پاشنه های سبز پاشنه بلندش بیامیزد و بروند توی حالتی مثل یک خلسه نخوت بار. می توان رد بوی متصاعد و گرم کننده اوهام شهوت ناک را گرفت و رسید به آن پرستار مرد که دارد زیر چشمی دید میزند یا آن مریض که همه چیز صورتش نصف است، یک چشم ، نصف دماغ و نصف لب.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:8  توسط م.ح.ع   | 

هین رها کن این هوس ها تا بیابی نور حق

 نفس سرکش می شود با نور جان حُسنُ الخَلَق

 هر دمی او سر کشد از جاش چون صد اژدها

 اینت عجب چون که تو میدان می دهی بر مارها!

مار چیست ای یار؟ آنچ هم بلعدت چون لقمه ای

 پیچ و تابت می دهد هر دم چو تاب طُرّه ای

 مار نفس است علت الاولای این رنج و نقم

 اژدهایی می شود بر او نغرّی ای صنم

 شیر جانت زان سر است و اژدهایت زین سر است

 وین دو ضد در سِرّ جانت تا ابد جنگ اندر است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:44  توسط م.ح.ع   | 

به جان تو که مرو از میان کار مخسب   ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب
هزار شب تو برای هوای خود خفتی   یکی شبی چه شود از برای یار مخسب
برای یار لطیفی که شب نمی‌خسبد   موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب
بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز   فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب
شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید   به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب
از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود   اگر تو سنگ نه‌ای آن به یاد آر مخسب
اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست   مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب
خدای گفت که شب دوستان نمی‌خسبند   اگر خجل شده‌ای زین و شرمسار مخسب
بترس از آن شب سخت عظیم بی‌زنهار   ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب
شنیده‌ای که مهان کام‌ها به شب یابند   برای عشق شهنشاه کامیار مخسب
چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد   که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب
هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست   یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب

مولوی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:50  توسط م.ح.ع   | 

یوخودان بیردن آتیلدیم گوردوم یوخسان سیزیلدادیم

 تب دن یانِیدی بدنیم گوردوم یوخسان سیزیلدادیم

گوردوم تر سوپوروب منی، الولانیر باشیم گوزیم

اوت توتموشدور دیل دوداغیم گوردوم یوخسان سیزیلدادیم

اوت ایچیندَه  یانا  یانا  گتمگون گلدی یادیما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:24  توسط م.ح.ع   | 

جام و خم شکستیم شاید که مستی کم شود

جان خود خستیم یارا کی زمستی کم شود؟

ما نه مست می ببودیم و نه مست می فروش

ما خمار چشم بیمار توییم اندر خروش

رفت ایام و هنوزم آرزوی لعل توست

سرخی خون لبت، روی ما را بر چه شست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط م.ح.ع   | 


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط م.ح.ع   |