تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی
برجستگی نوک پستانش از لابه لای تار و پود مانتوی سبز روشن با خط های عمودی سبز تیره که سبزی هر دو تو چشم می زند مثل یک تکه اضافی ِبرآمده از برجستگی کل پستان هایش که اناری و خوش فرم به نظر می رسند بیرون زده است. گاه می ایستد و چند قدم این ور و آن ور رژه می رود تا چشم های همه کسانی که دارند می پایندش از روی قوس کمرش سر بخورد طرف کون ورآمده اش و چیزی مثل یک اس انگلیسی هوسناک تو ذهنشان سستشان کند و با صفیر زنگ دار پاشنه های سبز پاشنه بلندش بیامیزد و بروند توی حالتی مثل یک خلسه نخوت بار. می توان رد بوی متصاعد و گرم کننده اوهام شهوت ناک را گرفت و رسید به آن پرستار مرد که دارد زیر چشمی دید میزند یا آن مریض که همه چیز صورتش نصف است، یک چشم ، نصف دماغ و نصف لب.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:8  توسط م.ح.ع   | 

هین رها کن این هوس ها تا بیابی نور حق

 نفس سرکش می شود با نور جان حُسنُ الخَلَق

 هر دمی او سر کشد از جاش چون صد اژدها

 اینت عجب چون که تو میدان می دهی بر مارها!

مار چیست ای یار؟ آنچ هم بلعدت چون لقمه ای

 پیچ و تابت می دهد هر دم چو تاب طُرّه ای

 مار نفس است علت الاولای این رنج و نقم

 اژدهایی می شود بر او نغرّی ای صنم

 شیر جانت زان سر است و اژدهایت زین سر است

 وین دو ضد در سِرّ جانت تا ابد جنگ اندر است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:44  توسط م.ح.ع   | 

به جان تو که مرو از میان کار مخسب   ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب
هزار شب تو برای هوای خود خفتی   یکی شبی چه شود از برای یار مخسب
برای یار لطیفی که شب نمی‌خسبد   موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب
بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز   فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب
شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید   به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب
از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود   اگر تو سنگ نه‌ای آن به یاد آر مخسب
اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست   مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب
خدای گفت که شب دوستان نمی‌خسبند   اگر خجل شده‌ای زین و شرمسار مخسب
بترس از آن شب سخت عظیم بی‌زنهار   ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب
شنیده‌ای که مهان کام‌ها به شب یابند   برای عشق شهنشاه کامیار مخسب
چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد   که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب
هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست   یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب

مولوی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:50  توسط م.ح.ع   | 

یوخودان بیردن آتیلدیم گوردوم یوخسان سیزیلدادیم

 تب دن یانِیدی بدنیم گوردوم یوخسان سیزیلدادیم

گوردوم تر سوپوروب منی، الولانیر باشیم گوزیم

اوت توتموشدور دیل دوداغیم گوردوم یوخسان سیزیلدادیم

اوت ایچیندَه  یانا  یانا  گتمگون گلدی یادیما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:24  توسط م.ح.ع   | 

جام و خم شکستیم شاید که مستی کم شود

جان خود خستیم یارا کی زمستی کم شود؟

ما نه مست می ببودیم و نه مست می فروش

ما خمار چشم بیمار توییم اندر خروش

رفت ایام و هنوزم آرزوی لعل توست

سرخی خون لبت، روی ما را بر چه شست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط م.ح.ع   | 


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط م.ح.ع   | 

در حریمت می ننالم لیلی  ام

لب ز لعلت برندارم لیلی  ام

دیده گانت عاریت دارد ز نار

گه بسوزم، گه بسازم لیلی  ام

آنچه مادون، در دلم زنجیری است

زان دگر سو میگدازم لیلی  ام

زخمه اول زدی بر عالمی

کین همه من زخمه سازم لیلی  ام

وان دگر سو باده ای کردی تو خاص

نی عجب من باده سازم لیلی  ام

باده ات مستی بزد بر انس و جان

گاه انسم گاه جان ام لیلی  ام

هر دمی صورت نکوتر میکنی

با فلک " شأنی" نوازم لیلی  ام

عندلیبا کی ببازی زین قمار

در قمارت پاک بازم لیلی  ام

 

تیر 87

 

 

 

کل یوم هو فی شأن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:18  توسط م.ح.ع   | 

هر که را آشوب معنی در سر خمّار هست

کارش از تشویش آن زلف پریشان کرده اند

حالت جمعی خود از غیب و شهود لاستی

کین همه سرگشتگی در آن پریسان کرده اند

مِی خورم شاید که کثرت در سرم وحدت شود

کین همه ما و من از آن ذات یکسان کرده اند

گاه بینی موسی عمران فتاده از تجلی سینه چاک

گاه خضر زنده جان را بهر او جان کرده اند

من دلم بگرفت در آشوب این آخر زمان

وز همه دیوان که خود را نام انسان کرده اند

در سرم آواز مرغ لا مکان آید همی

ای دریغا ما سوام بی بال و پرّان کرده اند

این دنی دنیا که سجن مومنش می خوانده اند

مرغ روحم را ببین چون بند زندان کرده اند

 

خرداد 87

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:13  توسط م.ح.ع   | 

شايد اگر زماني كسي به من مي گفت كه قرار است شعر بگويم آن هم شعر تركي خنده تنها عكس‌العملي مي‌ بود كه ميتوانستم نشان دهم. اما وقتي در غربت باشي، نه غربتهاي مكاني و زمانيِ‌ اين دنيايي كه غربت لامكاني و لازماني آن دنيايي و عصر جمعه‌اي دلگير باشد و خيالت هواي معشوق كرده باشد ديگر نه نيازي به طبع و ذوق شاعرانه است و نه حاجتي به مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن. معشوق طناز خود بيت الغزل را خواهد سرود.

 

تقديم به زبان مادري‌ام كه بدان عشق مي‌ورزم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:20  توسط م.ح.ع   | 

"دوست من! می دانم که چه می کشی.خوب می دانم.اما تو که در دامنه ی آتشفشان منزل گزیده ای باید بدانی که چگونه میتوان زیر فوران آتش زیست. ما را خداوند برای زیستنی چنین به زمین آورده است.....همین طور بمان. اگرچه می دانم  زیستنی چنین که تو داری چقدر دشوار است و عجب جراتی می خواهد."  

 

خطاب به جانبازی شیمیایی که هر سه روز یک بار تاول های صورتش دهان باز میکردند وخون اساطیری سیاووش بر گونه هایش شره می کرد. 

 

 

و به یاد سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:28  توسط م.ح.ع   |