تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی

 

 

 

به نام خدا

جیران

 

هرم نفس آفتابی نیست و آخرین اشعه های خسته خورشید دارن به هر جون کندنی که شده عینهو رگه های خونی که رو صورت پلاسیده دیوار شِره کرده باشه سکیده می شن تو چرکشو محو می شن. هوا خسته است. اتاق گرفته  است. پا می شم و وا می سم جلو پنجره. دستمو می چسبونم رو شیشه، سرما می دوه تو رگای کف دستم و تیز از شیشه می کنمش. رد کف دستم گنگ روی شیشه پیداست. شکممو می دم توتر و ریه هامو پرمی کنم. همه نفسمو با فشار هل می دم طرف شیشه. سینه م به خس خس  می افته و چشام سیاهی می ره. رد گم و مات نفسم روی شیشه داره می میره. باس روش چیزی بنویسم. به صرافت می  افتم، یه قلب می کشم و توش می نویسم «مادر» ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:53  توسط م.ح.ع   |