تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی

طلوع

 

از خودت بر خودت طلوع کن

و آنگاه که اشراق هستی­ ات را به جان کشیدی

غروب از خودت ناگزیر خواهد بود

اما ترس به خود راه مده زیرا

طلوع دوباره­ ات را در سرزمین دوست به نظاره خواهی نشست

هان جامه ­ی حیرت از تن وهم بدری چون دریابی

که به جامه ­­ی دوست دیرینه در آمده  ای

آنگاه برگرد، هبوط کن در عین صعود

که قوس صعود و نزول قاب قوسین یک کمان هستند

هبوط کن به جایی که دخترک یتیم کابوس­های شبانه ­ات

آنگاه که هُرم آفتاب به صورت زمخت و ستبر دیوار کاه­گلی

بی رمق شره کرده باشد و سُکیده شود

با حسرتی غریب بر آن تکیه کرده­ باشد وچشم انتظار

که گلویش در اصطکاک گرم خنجر سرد بغض بریده شود

و باد ارغوانی و سیاه غروب زلفک پریشانش را

به طرز غم انگیزی به بازی گرفته باشد

 

هبوط کن به جایی که دخترک یتیم کابوس های شبانه  ات
در انتظار نوازش دست خدا به حسرت نشسته
 است


اردیبهشت 87

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:32  توسط م.ح.ع   | 

God Let me write, just let me write. I’m tired. I’m sick. Just let me do it. It might soothe this agonizing pain in me, it might heal this wounded heart of mine. Just let me exorcise this haunted soul of mine. It might help it out of this confused situation


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط م.ح.ع   | 

نوستالژی! چه کلمه ای! نمی دانم اولین بار کجا این کلمه را شنیدم، یا خواندم یا شهود کردم و یا روحی بر او دمیدم از فردیّت خویش و شد کلمه ای نه با معنی­ای که دیگران می پنداشتند، بلکه با تاریخچه ای کاملا فردی و ذهنی از آن من. آفریدمش آنگونه که می بایست، آنگونه که می شایست. نوستالژی را از جوهر معصومیت از دست رفته کودکی سرشتم و با بغضی که ضربات آهسته و کشدار حسرتِ آرزوهای برباد رفته ی کودکی بر گلویم می کوبیدند آراستمش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:25  توسط م.ح.ع   |