جام و خم شکستیم شاید که مستی کم شود
جان خود خستیم یارا کی زمستی کم شود؟
ما نه مست می ببودیم و نه مست می فروش
ما خمار چشم بیمار توییم اندر خروش
رفت ایام و هنوزم آرزوی لعل توست
سرخی خون لبت، روی ما را بر چه شست؟
در حریمت می ننالم لیلی ام
لب ز لعلت برندارم لیلی ام
دیده گانت عاریت دارد ز نار
گه بسوزم، گه بسازم لیلی ام
آنچه مادون، در دلم زنجیری است
زان دگر سو میگدازم لیلی ام
زخمه اول زدی بر عالمی
کین همه من زخمه سازم لیلی ام
وان دگر سو باده ای کردی تو خاص
نی عجب من باده سازم لیلی ام
باده ات مستی بزد بر انس و جان
گاه انسم گاه جان ام لیلی ام
هر دمی صورت نکوتر میکنی
با فلک " شأنی" نوازم لیلی ام
عندلیبا کی ببازی زین قمار
در قمارت پاک بازم لیلی ام
تیر 87
کل یوم هو فی شأن
هر که را آشوب معنی در سر خمّار هست
کارش از تشویش آن زلف پریشان کرده اند
حالت جمعی خود از غیب و شهود لاستی
کین همه سرگشتگی در آن پریسان کرده اند
مِی خورم شاید که کثرت در سرم وحدت شود
کین همه ما و من از آن ذات یکسان کرده اند
گاه بینی موسی عمران فتاده از تجلی سینه چاک
گاه خضر زنده جان را بهر او جان کرده اند
من دلم بگرفت در آشوب این آخر زمان
وز همه دیوان که خود را نام انسان کرده اند
در سرم آواز مرغ لا مکان آید همی
ای دریغا ما سوام بی بال و پرّان کرده اند
این دنی دنیا که سجن مومنش می خوانده اند
مرغ روحم را ببین چون بند زندان کرده اند
خرداد 87