تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی
برجستگی نوک پستانش از لابه لای تار و پود مانتوی سبز روشن با خط های عمودی سبز تیره که سبزی هر دو تو چشم می زند مثل یک تکه اضافی ِبرآمده از برجستگی کل پستان هایش که اناری و خوش فرم به نظر می رسند بیرون زده است. گاه می ایستد و چند قدم این ور و آن ور رژه می رود تا چشم های همه کسانی که دارند می پایندش از روی قوس کمرش سر بخورد طرف کون ورآمده اش و چیزی مثل یک اس انگلیسی هوسناک تو ذهنشان سستشان کند و با صفیر زنگ دار پاشنه های سبز پاشنه بلندش بیامیزد و بروند توی حالتی مثل یک خلسه نخوت بار. می توان رد بوی متصاعد و گرم کننده اوهام شهوت ناک را گرفت و رسید به آن پرستار مرد که دارد زیر چشمی دید میزند یا آن مریض که همه چیز صورتش نصف است، یک چشم ، نصف دماغ و نصف لب.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:8  توسط م.ح.ع   | 

هین رها کن این هوس ها تا بیابی نور حق

 نفس سرکش می شود با نور جان حُسنُ الخَلَق

 هر دمی او سر کشد از جاش چون صد اژدها

 اینت عجب چون که تو میدان می دهی بر مارها!

مار چیست ای یار؟ آنچ هم بلعدت چون لقمه ای

 پیچ و تابت می دهد هر دم چو تاب طُرّه ای

 مار نفس است علت الاولای این رنج و نقم

 اژدهایی می شود بر او نغرّی ای صنم

 شیر جانت زان سر است و اژدهایت زین سر است

 وین دو ضد در سِرّ جانت تا ابد جنگ اندر است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:44  توسط م.ح.ع   |