هین رها کن این هوس ها تا بیابی
نور حق
نفس سرکش می شود با نور
جان حُسنُ الخَلَق
هر دمی او سر کشد از جاش چون صد
اژدها
اینت عجب چون که تو میدان
می دهی بر مارها!
مار چیست ای یار؟ آنچ هم بلعدت چون
لقمه ای
پیچ و تابت می دهد هر دم
چو تاب طُرّه ای
مار نفس است علت الاولای
این رنج و نقم
اژدهایی می شود بر او
نغرّی ای صنم
شیر جانت زان سر است و
اژدهایت زین سر است
وین دو ضد در سِرّ جانت تا
ابد جنگ اندر است