طلوع
از خودت بر خودت طلوع کن
و آنگاه که اشراق هستی ات را به جان کشیدی
غروب از خودت ناگزیر خواهد بود
اما ترس به خود راه مده زیرا
طلوع دوباره ات را در سرزمین دوست به نظاره خواهی نشست
هان جامه ی حیرت از تن وهم بدری چون دریابی
که به جامه ی دوست دیرینه در آمده ای
آنگاه برگرد، هبوط کن در عین صعود
که قوس صعود و نزول قاب قوسین یک کمان هستند
هبوط کن به جایی که دخترک یتیم کابوسهای شبانه ات
آنگاه که هُرم آفتاب به صورت زمخت و ستبر دیوار کاهگلی
بی رمق شره کرده باشد و سُکیده شود
با حسرتی غریب بر آن تکیه کرده باشد وچشم انتظار
که گلویش در اصطکاک گرم خنجر سرد بغض بریده شود
و باد ارغوانی و سیاه غروب زلفک پریشانش را
به طرز غم انگیزی به بازی گرفته باشد
هبوط کن به جایی که دخترک یتیم کابوس های شبانه ات
در انتظار نوازش دست خدا به حسرت نشسته است
اردیبهشت 87