تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور - حسرت
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی

هین رها کن این هوس ها تا بیابی نور حق

 نفس سرکش می شود با نور جان حُسنُ الخَلَق

 هر دمی او سر کشد از جاش چون صد اژدها

 اینت عجب چون که تو میدان می دهی بر مارها!

مار چیست ای یار؟ آنچ هم بلعدت چون لقمه ای

 پیچ و تابت می دهد هر دم چو تاب طُرّه ای

 مار نفس است علت الاولای این رنج و نقم

 اژدهایی می شود بر او نغرّی ای صنم

 شیر جانت زان سر است و اژدهایت زین سر است

 وین دو ضد در سِرّ جانت تا ابد جنگ اندر است

شیر جانت می کِشد هر دم تو را سوی خوشان

 اژدهایت می کُشد نورت به سان خامُشان

 شیر جانت گویدت عاشق برو سوی خدا

 اژدهایت گوهر عشق از دلت خواهد جدا  

عاشقا باشد جمالش کهربا و جان تو همچون کَهی

 کاه جانت می بلرزد در لقای چون شهی

 شوق دیدار جمالش سازد از کَُه صد کّهی

 چون گدازد کَه فروزد چون مهی سودا تَهی

هیچ دیدی که مغناطش چگونه می رباید مستعد؟

 جان ماهم دارد استعداد جذبه کهربایش جمع ضد

ما کَهانیم ای شهان افروخته در غربتش

 جانمان برسوخته، بردوخته در حسرتش

 هیچ دانی اصلِ اصلِ حسرتت کی رخ دهد؟

حسرتت کی پاک جانت از خیالت می ستد؟

هین خیالم در سوالش خاک بر سر می نهد

 طیر عقلم در جوابش نار بر پر می زند

چون دمی قوه ی خیالم می پرد سوی جواب

 صد سوال بی جوابم می گشاید رو نقاب

 چون که آنی صورت و معنی آن آید چو خواب

صورت و معنی بمیرد خون شود زین انقلاب

 حسرتت نی از عذاب و نار و نی از هاویه است

نی ز ذقّوم و جحیم و آن عذاب باقیه است

حسرتت باشد ز شوق دیدن آن روی ماه

این که تو محروم گشتی از لقای روی شاه

اینکه او هر دم کند لعلش نثار عاشقان

لیک باشد پرده ها در پرده اش با کافران

کافران لعل نابش تا ابد محروم از او

 منکر سُکر نگاهش کی شود بینا به هو؟

آری ای جانان من این حسرتت خواهد بکشت

جانت آنگه می بسوزد از فراق روی چُست

 آن زمان نی آتشت، نی سرب داغت علّت است

آن زمان تنهایی مانای جانت علت است

دوزخ ای یاران من نی ز آتش و نی ز آهن کوبنده است

دوزخ آن تنهاییِ الاّ علاج تا ابد سوزنده است

ای که گشتید عازمان هین می نیوشید این زمان

زنگ اُشتر در نهان وین پرده ها در شور آن

 زین مشوّش نغمه ها هم شد نهان اندر عیان

هم عیان آمد پریشان و جهیده است از مکان

ذرّه ذرّه ی این جهان حیران ز سیران زمان

 وین زمان درهم تنیده با مکان چون عاشقان

وین همه بانگ عیان در شوق آن یار نهان

 بشنوید ای دوستان بانگ جرس، کوچ روان

ذرّه ذرّه ی این جهان مخمور خمر پاک او

هم مکان هم لامکان سودا زده از تاک او

گر برقصد برگکی بر شاخ سروی او کند

گر بلغزد زلفکی بر روی زردی او کند

گر بسوزد خرمنی از رخش برقی او کند

گر بیفتد آتشی در سرّ دلقی او کند

 گر بسوزد خرقه ای از سوز ناری او کند

گر بلرزد تاری از لعل نگاری او کند

گر زند زخمه ی مغنّی او نباشد او کند

گر دَرَد پرده ی لقائی او چه باشد؟ او کند

 هیچ گشته که جانت در هوای لیلی ای پر برکشد؟

جان کجا و پر کجا، لیلا کجا او می کشد

هیچ گشته در غروبی می شود بغضی ز تو بی علتی؟

بغضت از تنهایی تا صد ابد پاینده است ای رهی

وَلله که غمهامان ز غربتهای اصلی می شود

بغضهامان را فراق روی لیلی می درد

 ولله که ما را جز سفرهای درونی چاره نیست

گر نیابیم از خودان مفتاح یزدان چاره چیست؟

او که سیرو می زدت فِی الارض ناید در لقا

فِی السَما می سِیرد آن انوار عنقای بقا

از فیوضات جمالش هر سرابی صد سقا

شد شهنشه بر جهانی هر که شد او را گدا

ما عسل نوشیده ی یوم وصالیم و الست

چون ندرّد زهر هجران فرح و فرّه هر چه هست؟

فرّه ی نور لقا در جان من بنشسته است

چون به ظلمت می نگریم؟ کشتی ام بشکسته است

چون ننالم چون غریق نفس موهوم خودم؟

ای فغان، ای داد جانا بینیم چون خم شدم؟

من شکستم چون شکست آن مرکب سودای من

چون گرفتم رو از او رویش نهفت لیلای من

هین سخن چون گویمت جانا به صد قال و شراح؟

شرحِ معنی را چه آید چون ندیدم روی شاه

چون دهم من دادِ معنی چون نیم از عاملان؟

 پس سخن ختمش بِه اینجا بِه که از تطویل آن

 

شهریور87 تهران

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:44  توسط م.ح.ع   |