تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور -
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی

برجستگی نوک پستانش از لابه لای تار و پود مانتوی سبز روشن با خط های عمودی سبز تیره که سبزی هر دو تو چشم می زند مثل یک تکه اضافی ِبرآمده از برجستگی کل پستان هایش که اناری و خوش فرم به نظر می رسند بیرون زده است. گاه می ایستد و چند قدم این ور و آن ور رژه می رود تا چشم های همه کسانی که دارند می پایندش از روی قوس کمرش سر بخورد طرف کون ورآمده اش و چیزی مثل یک اس انگلیسی هوسناک تو ذهنشان سستشان کند و با صفیر زنگ دار پاشنه های سبز پاشنه بلندش بیامیزد و بروند توی حالتی مثل یک خلسه نخوت بار. می توان رد بوی متصاعد و گرم کننده اوهام شهوت ناک را گرفت و رسید به آن پرستار مرد که دارد زیر چشمی دید میزند یا آن مریض که همه چیز صورتش نصف است، یک چشم ، نصف دماغ و نصف لب. این نشستن و برخاستن ها دارد به طرز مضحکی هی تکرار می شود، مثل یک پاندول سربی که یک عمر است دارد در جا می زند. شالش بیشتر از نصف سرش را نپوشانده و موهایش از پشت و از جلو سرازیر شده اند روی گردن و پیشانیش. گاهی هم همان یک تکه را برمیدارد، در هوا کمی جابه جایش می کند و می گذارد سر جای اولش. گونه هایش به طرز ساختگی ای برجسته اند. معلوم است چند بار دستکاری شده اند. خط چشمش، چشمانش را درشت تر و تاتاری نشان می دهد. اگر خط چشمانش را ادامه بدهی که از بالای گوشش و از روی شقیقه اش رد بشود و بپرد توی هوا، کمی در حالت بی وزنی معلق خواهد ماند و ترجیح خواهد داد همانطور در حالت تعلیق بماند تا اینکه لمبر بخورد و بپرد روی چشمان پلاسیده دخترکی که خودش را در چادر پیچیده و به اندازه نصف هیکل واقعی اش خودش را مچاله کرده و با چشمانی که مدام دارند ناهمگنی های موزائیک کف را خیره مینگرند کنار آن زن نشسته است. سمت چپ صورتش را با چادر سفت تر گرفته است، اما میتوان رد ضایعه که خودش را از مرز چادر هل داده است بیرون را گرفت و تا زیر گردنش کشاند. چشمان گنگ و گیجش که چیزی مثل شرم آمیخته با ترس و استیصال درشان می لغزد و بیرون می زند، دارند روی کف می چرخند و دستانش چادر روی صورتش را سفت و سخت تر می گیرد و زیردماغش نوک کلاغی تر می فشارد. وقتی زن کون ورآمده از رژه ی متناوبش برمیگردد و می نشیند کنارش احساس می کند که چشمان خیره به طرف او چرخیده اند و چادرش را بیشتر روی صورتش می کشد. پوستش تاسیده و کویری است، ابروهایش کلفتند و معلوم است مدت ها وشاید هیچگاه بهشان دست نزده است. زیر چشمانش گود افتاده است و چروکیدگی اش تا خط چشمی که ندارد ادامه دارد. کلافه ام، احساس کسی را دارم که وسط ترافیکی سنگین  گیر افتاده و نه راه پس دارد و نه راه پیش. صف مریض ها با کندی کلافه کننده ای دارد به جلو می رود.هوای اینجا سنگین است. حالتی مثل تعلیق در اثیری سست کننده و نخوت بار دارم. احساس آدمی را دارم که از پا در هوایی و کلافگی حتی حاضر است آدمی را مثله بکند تا شاید حرکتی در پاندول سنگین و ساکن زمان ایجاد کند. به صرافت می افتم. پا می شوم و می روم یقه ی آن پرستار مرد که هنوز دارد زیر چشمی دید می زند را می گیرم، می چسبانمش به دیوار و همه بی حوصلگی و کلافگی و خشمم را آوار می کنم سرش. " مرتیکه ی الاغ چرا هوای اینجا اینقدر سنگینه؟ هان؟ " ولش می کنم و می روم سراغ یکی دیگر " قورومساق، چرا بوی شهوت می دهی؟" سراغ تک تکشان می روم و هر بار که مریضی از اتاق با قیافه ای متفاوت از آنچه به هنگام تو رفتن داشت می آید بیرون و مریض دیگر خودش را می تپاند تو، توی ذهنم با ترتیب متفاوتی از قبل تکرارش می کنم. مثلا اول می روم سراغ مردی که هنوز همه چیزش نصف است، یک چشم، نصف لب، نصف دماغ و جمله ای که قبلا متعلق به پرستار بود را این بار به او بار می کنم و به همین ترتیب. اما کافی است رژه زن کون ورآمده دوباره شروع شود که رشته افکارم پاره بشود و زل بزنم به دخترک کنار او. به اینکه وقتی رژه آن زن تمام می شود و می نشیند کنارش چادرش را سفتتر می پیچد ونوک کلاغی تر می گیرد ونگاهش پریشان تر و نامنظم تر روی ناهمگونی های موزائیک سر می خورد و حتما آدرنالین خونش هم دو سه برابری ترشح می شود. اکثر مریض ها همه چیزشان نصف است. نصف دماغ، نصف لب، نصف گونه و یکی دوتاشان مثل آن زن کون ورآمده آمده اند که وقتی می نشینند کنار آن مریض ها یک نقاش بتواند کنتراست خوبی در تابلویش از کار بیاورد. مثل کنتراست سیاه و سفید، اما اینکه کدام ی سیاه باشد بنا بر سلیقه نقاش متفاوت است. یا مثلا یک کارگردان بتواند نقش اول فیلمش را با گرفتن یک کلوز آپ از یکی از همین ها انتخاب کند. البته باز انتخابش بسته به اینکه نقش اول بخواهد  نقش اول چه جور فیلمی باشد فرق خواهد کرد، البته نباید سناریو و سلیقه کارگردان و از همه مهمتر سلیقه مردمانی که قرار است پول خرج محو شدن در آن کلوز آپ بکنند را فراموش کرد. رشته افکارم باز پاره می شود. این بار سنگینی هوا را کلافه تر و محسوس تر حس می کنم . پا می شوم و خودم را به حیاط می رسانم، خورشید قسمت کمی از حیاط را دارد می بیند و بقیه اش رفته اند زیر بار تاریکی سایه ها. هوای آزاد را دم و بازدم کردن هم دیگر صفایی ندارد، تو بگویی که اصلا هوای آزادی نیست. چشم می چرخانم و اینجایی ها را هم ورنداز می کنم و درباره تک تکشان فکر می کنم و داستانی می سازم. مثلا آن پیرمرد که آنجا دارد قند را در چایی اش خیس می کند و با دندان نیشش مک می زند و هورت می کشد حتما دخترک کناری اش که به احتمال قوی نوه اش باشد را آورده دکتر یا آن چند پسر جوان که دارند آن زن را خیره نگاه می کنند حتما مراجعه کننده بخش دیگری هستند که دارند توی سایه امتحان می کنند که آیا می توانند هم فال بگیرند و هم تماشا کنند. یا همان زن که دارد پاییده می شود کنار پسربچه اش نشسته است و دارد برایش آبمیوه باز می کند. او هم حتما مراجعه کننده بخش دیگری است چرا که ظاهرا هم خودش و هم پسرش مشکلی ندارند. یا مثلا آن گربه که دارد پیششان به طرز ملتمسانه اما موذیانه ای دم تکان می دهد و غرغر می کند که شاید برایش چیزی پرت کنند. پسر بچه مثل اینکه با این حرکات گربه حال کند دنبالش می کند تا باهاش بازی کند. گربه هم از آن سرتق هاست که کم نمی آورد. با دست پس می زند و با پا پیش می کشد. گاهی فرار می کند و گاهی می آید به پر و پایش می پیچد . از آنها چشم بر می دارم و سعی می کنم بقیه کسانی که در حیاط اند را در نظر بگیرم و برای هرکدام داستانی بسازم. نمی دانم چرا عادت کرده ام همش در باره انسانهایی در ذهنم داستان بسازم که می دانم هیچ وقت خط زندگی ام با مال آنها در هیچ جایی به هم نمی رسد. شاید یک جور بیماری روانی باشد، اما اگر باشد بیماری سرگرم کننده ای است. باز نگاهم می دود طرف پسرک که داشت با آن گربه سرتق بازی می کرد و الان اثری از گربه نیست و جایش را آن دخترک گرفته است. بازیشان شبیه هیچ بازی قبلا تجربه شده ای نیست، کمی از قایم باشک و مقداری از دویدن و خیلی زیاد از خندیدن را قاطی دارد. دارند در قسمت کم وسعت روشن حیاط می دوند. صدای خنده های کودکانه اشان زنگ دار پیچ می خورد و مسیرهای متفاوت را گویی همزمان طی می کند تا برسد به گوش پیرمرد که هنوز دارد چایی هورت می کشد و یا آن جوانها که هنوز دارند زیر چشمی دید می زنند و قسمتی هم می رسد به گوش من که پرده گوشم دینگ دینگ زنگ بخورد و شاید تبدیل شود به برق چشمی در چشمانم، یا به لبخندی در لبان مادر آن پسرک. دخترک که دارد ریسه می رود نصف لبش مثل اینکه دوخته شده باشد محو است و غده ای برجسته از بناگوشش شروع می شود و تا زیر چانه اش جایی بین بالای سیبک گلو و نرمه ی گلویش امتداد می یابد. از همان هایی که اگر چاقوی جراحی را سرسوزنی این ور و ان ور به خطا بلغزانند عصب و کوفت و زهرمار نمی دانم کدام قسمت بدن فاتحه اش خوانده است و همانطور باید بماند روی صورتت که خودت بهش عادت کنی و بقیه تحملش بکنند. اما بدیش اینجاست که کسی سراغت نمی آید. اگر هم به صرافت افتاد و از روی چیزی که اغلب ترحم است  قدم پیش گذاشت می توانی رعشه غیر طبیعی مردمک بیشتر از حد معمول گشاد شده اش را وسط سفیدی چشمانش حس کنی و دنبال بهانه ای باشی که قضیه را تا بیخ پیدا نکرده فیصله بدهی. اما خوبی اش همان است که خودت بهش عادت می کنی، حتی با هاش خو هم می گیری. دیگر می شود قسمتی از تو. وقت و بی وقت که می روی سراغ آینه اگر نباشد دلت تنگ می شود. من که تا حالا اتفاق نیافتاده نداشته باشمش اما می دانم نباشد دلتنگش می شوم. هنوز صدای کودکانه بازی اشان می آید . دستی می کشم روی مال خودم و برجستگی اش را حس می کنم. می دانم که بهش خو کرده ام، هر چه باشد مال من است، چیزی است که من دارم و بقیه ندارند. بعضی وقت ها احساس می کنم اگر نباشد صورتم تقارنش را از دست می دهد. خب معلوم است که از دست می دهد. من تقارن را طوری تعریف کرده ام که قسمت سمت چپ صورت که میشود سمت راست آینه کمی پف کرده تر از آن وری باشد. مثل اینکه دندانت ورم کرده باشد یا چرا دندان تو!، مال آینه ورم کرده باشد و ورمش از همان روز اول مانده باشد روی صورتش ،مثل لپی که تا پایین صورت کشیده شده باشد و بشود قسمت متقارن ساز صورتت. صدای کودکانه بازی بچه ها باز هواییم می کند. چند قدمی که می روم در آهنی چارتاق- بازِ بیمارستان را رد می کنم و احساس می کنم صفیر دور خنده های کودکانه دارند بدرقه ام می کنند. حتما این دور و برها جایی هست که بتوان کمی نفس کشید.

 

مهر 87 تهران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:8  توسط م.ح.ع   |