تبليغاتX
دست نوشته هاي يك نويسنده آماتور - مدیوم شات هایی از یک زندگی
داستان کوتاه و نوشته های تنهایی

مدیوم شات هایی از یک زندگی

ازدواج

باز حرفش را پیش می کشد. "مادر اگه گذاشتی این دو روزی که اومدم یه نفس راحت بکشم" خیلی وقت است که از او اصرار است و از من انکار. نمی دانم موضوعی که برای او اینهمه ساده می نماید چرا برای من اینهمه دلهره آور است. باز می روم تو لک و گوشه ای خلوت می کنم. هر وقت حرفش می شود این سوال آزارم می دهد که چرا برای خود بهترینها را می خواهیم در حالی که هیچ نیستیم. پاکترین روح را می خواهیم در حالی که خودمان روحمان را به گه کشیده ایم. می گویم "مادرِ من، من هنوز بچه ام" و بغض می گیردم که کاش بچه مانده بودم، که کاش پاکی روح بچه ای را داشتم. ماهها و سالها می گذرد و به خودم قول می دهم که روحم را به پرواز در می آورم که بتواند هم پرواز خوبی باشد و هر روز پایش را بسته تر می بینم.

 

 

مدیوم شات هایی از یک زندگی

 

علی،ارگاسم،بکارت و خاطرات دور و نزدیک

 

هم اتاقیم است. تکیده و استخوانی، شب است و هر کس مشغول درس. یکهو می پرسد "حسین ارگاسم چیه؟" نگاه شک آلود و پر سوالی بهش می اندازم که یعنی "علی آقا گرفتی مارو؟" اما نگاه مستاصلش می گوید که "نه به خدا، راست می گم نمی دونم" می پرسم "علی جون مگه تا حالا فیلم پورنو ندیدی؟" خیلی ساده می گوید "نه" به یک تعریف آکادمیک و شسته رفته بسنده می کنم: "علی جان به اوج لذت جنسی ارگاسم می گن". نیش بچه های اتاق تا بناگوش باز می شود و قیافه شان به طرز مضحکی موذیانه و شیطنت بار می شود. زود می گیرد. من منی می کند و با طمانینه ای که گویی می خواهد ترس کودکانه ای را با استیصال پشت اعتماد به نفس ظاهری پنهان کند می پرسد "حسین این پرده بکارت به چی می گن؟" اتاق منفجر می شود. صدای آزاردهنده ی قهقهه ها از منفذهای پوستش وارد خونش می شود و با آدرنالینی که خیلی زیادتر از معمول ترشح شده قاطی می شود و کرخت و سرخش می کند. صدای خنده که فروکش می کند خودم را کمی جمع و جور می کنم و می پرسم "علی آقا واقعاً نمی دونی؟" می گوید "نه به جان مادرم" می پرسم "مگه تو لیسانس تنظیم خانواده پاس نکردی؟" می گوید "چرا اما تو کلاس استاد هیچی نمی گفت، بیشترشم درباره جمعیت و اینا بود". کشش نمی دهم، باز به کوتاه ترین پاسخ بسنده می کنم "علی آقا زَنا ..........." باز زود می گیرد. لحظه ای سکوت کش دار و ممتدی می نشیند به گرده اتاق.نمی دانم چرا ویرم می گیرد که اینطور ادامه بدهم: "اما می دونی علی آقا؟ مردام یه جورایی دارن. بکارت بیشتر یه جور حسه. یه جور حس بکر بودن و یک دستی روحت. مثلاً اگه مردَم باشی اولین بار که با یه فاحشه می خوابی بعدش دلت می گیره، از خودت بدت می یاد، احساس می کنی که چیزی رو برای همیشه از دست دادی، چیزی که دیگه هیچوقت بر نمی گرده، یه جور حس کهنگی و دست دوم بودن آزارت می ده. می خوای گریه کنی اما دلت انقد سنگین و صلب شده که حتی گریتم نمی آد " .وقتی به خودم می آیم که علی می پرسد "مگه چن بار تا حالا با زنا خوابیدی؟" نمی دانم چرا بی اختیار ذهنم در جریان سیّال و غلیظی فرو می رود. نورونهای مغزم به صرافت می افتند که خاطرات دور و نزدیک را بیاورند بنشانند جلوی چشمم و به صلابه ام بکشند. به یادم بیاورند که زمانی دختری سوال مشابهی از من کرد درباره داستان کوتاهی از من که درباره بوسه آتشینی بود که مضمونش این بود که "مگه تا حالا چندبار لب گرفتی؟" و من خندیده بودم و با شیطنت گفته بودم "من تخیل خوبی دارم." و صدای خنده اش از تار و پود سیمهای مسی به هم بافته شده گذشته بود و پرده گوشم را دینگ دینگ به صدا در آورده بود، دلم غنج رفته بود و آرام و نخوت بار گفته بودم "بیمار خنده های توام بیشتر بخند" که نه اینکه گفته باشم بهش، که کاش می گفتم و نگفتم که در ذهنم پژواکش داده بودم و لبم تکان هم نخورده بود. هوای اتاق یکهو مثل یک دیوار سربی هوار می شود روی دلم. علی را منتظر یک جواب ساده می گذارم و می زنم بیرون. میروم و جلوی پنجره رو به شمال می ایستم. چشمانم پر می شود، اما بغضم را فرو می خورم و به انبوه چراغهای روشن که گله به گله دارند سو سو می زنند خیره می شوم و فرو می روم در خاطرات سالهای دور و نزدیک.

 

مدیوم شات هایی از یک زندگی

مترو

 باز احساس گوسفندی را دارم که حتی محل سگ هم بهش نگذاشته اند و با هزاران و شاید میلیون ها گوسفند دیگر چپانده اندش تو یک کوپه که نه منفذی دارد به بیرون و نه سیستم تهویه ای.به سختی می توانم نفس بکشم. پرس شدن بین گوسفندهای دیگر را با تمام وجودم دارم تجربه می کنم. نمی دانم چرا هر وقت وارد مترو میشوم همین که چشمم به قیافه های نشسته و ایستاده می افتد به یاد شعر زمستان اخوان ثالث می افتم و بی اختیار زمزمه می کنم " نفس ها سرد، دلها خسته ، سرها در گریبان ...." هر بار عهد می کنم که بار آخرم است سوار مترو میشوم و باز این دور باطل هی تکرار می شود و هی تکرار میشود. وقتی این کلافگی وخشم به اوج می رسد باز به خودم قول می دهم که هر چه سریعتر از این کشور بزنم بیرون.مثل تمام دوستانم که یکی یکی دارند می روند. به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم،حتی به ناکجا آباد. اما لعنت به این عبارت که بلافاصله می رود رو مخم. نمی دانم این چه کسی است که هر بار می زند توذوقم که think twice. به یاد پدرم می افتم که هر شب کمرش را با ویسک می مالیدم که درد دیسک کمرش عود نکند، به یاد مادرم که هر چند ماه یک بار می آید تهران و می برمش چک آپ که خدای نکرده تومور خوش خیمش بد خیم نشده باشد که گفته اند از اعصاب است و نباید اعصابش ناراحت بشود که ...... به یاد خواهرم که برایش هم برادر بودم و هم خواهر. هر وقت زنگ می زند گریه میکند که دلش برایم تنگ شده است و من با این غرور مردانه مزخرف فقط به لبخندی بسنده می کنم و او از کوره در می رود و مرا بی احساس خطاب میکند و من زبان می ریزم که از دلش در بیاورم. به یاد دخترک شب های سرد پر کابوسم می افتم با آن چشمان سیاه پیاله ای معصومش که باد سیاه غروب غبار بر طرّه اش می افکند وباز به پروازش در می آورد. به یاد دختری می افتم که زمانی مرا " مستی می ناب" خطاب کرد اما فراموش کرده بود که خود ناب ترین می ای بود که چشیده بودم و چشیده ام و خواهم چشید و باز این دل از خود بی خود می شود و زبان می گشاید و زمزمه می کند که: همه را بیازمودم زتو خوش ترم نیامد  چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد..... در خنب ها گشودم، ز هزار خم چشیدم چو شراب سر کش تو به لب و سرم نیامد و سکوتی سنگین وجودم را فرا می گیرد . به یاد تمام کسانی می افتم که احساس می کنم به من نیاز دارند. به شنیدن صدایم، به لمسِ بودنم، به شوق دیدنم. گویی که آرام شده باشم له شدن را راحت تر تحمل می کنم. آن چند دقیقه سریعتر می گذرد و وقتی خودم را می چپانم بیرون و از خیل گله گوسفندان جدا می افتم عزت انسانی ام را باز یافته می بینم و صدایی در سرم می گوید که بمان.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:51  توسط م.ح.ع   |